مکان: کنار رود خابور (ریزابه ای که به رود فرات می ریزد.)
زمان: سال سی ام یهودی، ماه چهارم، روز پنجم
نوع تماس با بیگانگان: برخورد نزدیک از نوع پنجم
برگرفته از کتاب حزقیال نبی
(با کمی دخل و تصرف در جزئیات)

حزقیال در یهودیه متولد شد. پدر او کاهن یهودی به نام بوزی یود. هنگامی که او طفلی بیش نبود، نبوکد نصر به یهودیه تاخت و شهریار آن یهویاکین را مغلوب ساخت. سپس یهودیان از جمله حزقیال را اسیر کرده و با خود به سرزمین کلدیه (یا کلده) برد. به فرمان پادشاه فاتح، اسرای یهود در قریه ای به نام تل ابیب که کنار نهر خابور قرار داشت ساکن شدند. حزقیال راه پدر را ادامه داد و از کاهنان یهود گشت و در میان اسرا جایگاه رفیعی داشت. حزقیال مرد زحمتکشی بود و با اینکه در زمره ی روحانیان کیش خود بود، ولی با بنایی روزگار می گذراند.
چهار ماه و پنج روز از سال سی ام یهودی می گذشت. حزقیال آن روز احساس عجیبی داشت. گویی به او الهام شده بود که قرار است اتفاق عجیبی بیفتد. حزقیال در راه خانه بود که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و هر لحظه شدت آن بیشتر می شد. این باد به قدری نیرومند بود که خاک و غبار را از زمین می کند و به بنی اسرائیل می کوبید. یهودیان وحشتزده به سوی سرپناهی می شتافتند و حزقیال، بی توجه به آنچه در اطرافش می گذشت به سمت شمال حرکت می کرد. انگار نیرویی مرموز همچون آهنربا او را به سوی خود می کشید.
در نزدیکی رود، حزقیال بر جای خود میخکوب شد. سه یهودی میانسال نیز در همان حوالی بودند. صورت بهت زده ی حزقیال و آن مردان به سوی شمال خیره مانده بود: توده ی ابر عظیم و متلألی با سرعت زیادی به سوی آنها می آمد. اندک اندک سفینه ای از میان آن توده نمایان شد. یکی از مردها از شدت ترس فریادی کشید و از حال رفت. دیگری به سفینه اشاره کرد و گفت: عرش یهوه! و به همراه سومی بی اختیار به خاک افتادند.
حزقیال مبهوت آنچه که می دید شده بود. اکنون توده ی ابر به طور کامل آسمان را پوشانده و سفینه ی فضایی بالای سر او پدیدار بود: چراغ های روی بدنه ی سفینه خطوط رنگارنگی را پدید آورده بودند و از آن صدای موسیقی سکرآوری به گوش می رسید. حزقیال که مسحور منظره ی بالای سر خود شده بود، با ساطع شدن نور شدیدی از سفینه روی خود را برگرداند.
چهار گوی چرخان از درون سفینه بیرون آمدند و به حزقیال نزدیک شدند. هرکدام دارای چرخ هایی بودند و پس از فرود بر روی زمین، در اطراف حزقیال به حرکت پرداختند. درون هرکدام از این وسایل نقلیه موجودی شبیه انسان بود. دست های آنها مثل دست انسان و پاهایشان بزرگ و کف آنها بسیار کوچک بود. بر سر این موجودات شئ کلاه مانندی قرار داشت که بر وجه های دیگر آن نقوش روی شیر، گاو و عقاب نمایان بود.
نور سفینه شدیدتر و صدای آن سهمگین تر شد. لرزه کل اندام حزقیال را فراگرفت و احساس کرد که دیگر رمقی برایش باقی نمانده است. لمحه ای بعد، او قوتش را از دست داد و روی زمین افتاد. یکی از آن گوی ها اکنون در چند قدمی او متوقف شده بود. موجود فرازمینی بر او بانگ زد: ای پسر آدم! بر پاهایت بایست تا با تو سخن گویم.
حزقیال در حالی که روی زمین افتاده بود سرش را بلند و مقابلش را نظاره کرد: جلال و جبروت آن موجود برتر دوچندان شده بود. حزقیال با نگریستن به او قوتی دوباره یافت و برخاست. موجود فرازمینی به حزقیال گفت: ای پسر آدم من ترا به بنی اسرائیل می فرستم تا آنکه به ایشان بگوئی که خداوند چنین می فرماید. خواه بشنوند و خواه نشنوند ...
بدینگونه حزقیال به مقام نبوت رسید.
با الهام از عهد عتیق، کتاب حزقیال نبی
نوشته: میوز خلاق