 دوشنبه 26 مرداد1388
کتاب کوچه
بلکه خانه دو در داشته باشد.
روزی ملا برای پرسیدن پارهئی مسائل شرعی به مسجد رفته بود. به هنگام بازگشت، چنان که مرسوم است، به گروهی طلاب که آنجا بودند از سر تعارف گفت: «بفرمائید نان و پنیری در خدمتتان صرف کنیم»، و آنان نیز بیدرنگ پذیرفته با او به راه افتادند.
چون به خانه رسیدند ملا آنان را با عذرخواهی بسیار در کوچه گذاشت، به درون رفت و با زن خود گفت: ـ میتوانی برای چند تن مهمان کبابی چیزی آماده کنی؟
زن حیرتزده گفت: مردک! ما خود هفتههاست جز نان خشکیده نخوردهایم. مهمان آوردن و کباب طلبیدنت چه صیغهئی است؟ نکند دیوانه شدهای یا گمان کردهای من گنجی جستهام؟
گفت: ـ دعوا به راه مینداز. برو بگو ملا خانه نیست روز دیگری بیائید.
زن چنان کرد.
طلاب کرد: ـ چه شوخی بیجائی است این؟ حال آنکه ما همراه او بودیم و در برابر چشمان ما به خانه درآمد.
زن گفت: ـ همین است که گفتم. شوهرم به خانه نیست.
طلاب گفتند: ـ هم اکنون در برابر چشمان ما به درون رفت، چه گونه ممکن است در خانه نباشد؟
و این سخن چنان دراز شد که ملا را طاقت از دست برفت. سر از دریچه بیرون کرد و گفت: ـ آخر شعور هم برای اولاد آدم چیز خوبی است. یک لحظه به خاطرتان نگذشت که بلکه این خانه دری هم به کوچهی پشتی داشته باشد؟
فرهنگ سخن
دیولاخ div-lāx (اِ.) (قد.) ۱. جای دیوها: دیولاخی چنین که دیو همی / زو به دوزخ فروخزد به رسن (ابوالفرج رونی: جهانگیری ۲/۲۲۸۷) ۲. (مجاز.) جای دور از آبادانی و معمولاً ویرانه: ز آباد رفته سوی دیولاخ / بر او تنگ گشته جهان فراخ. (شمسالدین محمد کوتوال: صحاح ۶۵) ۳. (مجاز.) چراگاه دوردست: چند از زبان برای دل دیومردمان / در دیولاخ غیبت مردم گیا چَرَم؟ (سید حسن غزنوی: جهانگیری ۲/۲۲۸۷) × اسبان به مرغزار فرستادند و اشتران سلطانی به دیولاخهای رباط ... گسیل کردند. (بیهقی ۴۵۵) ۴. (ص.) (مجاز) ناهموار، خراب، و ویران: در خانه شحنه خفته و دزدان به کوی و بام / ره دیولاخ و قافله بیمقصد و مرام. (پروین اعتصامی ۴۱) × مُلک دکن ... نسبت به مُلکهای دیگر دیولاخ است. (لودی ۱۴۰) × در تَف این بادیهی دیولاخ / خانهی دل تنگ و غم دل فراخ. (نظامی ۱۲۹)
یپنلو yaponlu [تر.] (اِ.) (قد.) بازاری در درون شهرها، که روستائیان کالاهای خود را به آنجا میآوردند و میفروختند: بحر جانافزا و بحر پُر حرج / در میان هر دو بحر این لب مرج ـ چون یپنلو در میان شهرها / از نواحی آید آنجا بهرها. (مولوی ۳/۵۲۰)
فرهنگ لغات عامیانه ـ جمالزاده
الیسون و ولیسون: وردی است که برای رسیدن اشخاص که منتظر آنها هستند میگویند.
فرهنگ فارسی عامیانه
اللم قللم. (alalam qalalam) دغلی، تقلب، قلب حقیقت، تحریف واقعیت: "اگر این هم باز از نیرنگها و اللم قللمهای همیشگی است چه بهتر که این دام را در جای دیگر بگسترند!" (تهران قدیم، ۱۸۷)
فرهنگ لغات و ترکیبات شاهنامه
زمان آمدن. فرا رسیدن مرگ. همانا که او را زمان آمدهست / که ایدر به جنگم دمان آمدهست.
فرهنگ امثال سخن
دستی به راه و پایی به راه حرکت میکند. از روی تردید و باتأمل و احتیاط اقدام میکند.
آوای نامها از ایرانزمین (پری زنگنه)
دیلمون Dilmon بهشت سومریان که در خلیجفارس واقع شده و به عنوان مکانی که خورشید از آن سر برمیآورد شناخته میشد. برخی دیگر آنجا را سرزمین زندگان مینامیدند.
گبری ایل Gabri’il خدای مقتدر.
فرهنگ درست نویسی سخن
ثمر / سمر
ثمر به [samar] به معنی «میوه» است به مجاز در معنی «نتیجه، حاصل» به کار میرود:
از هر سو کسانی را به جستجوی او روانه میکند ولی ثمری نمیبخشد. (ندوشن: آواها و ایماها ۹۵)
کلنگ حافظ شکرین میوه نباتیست، بچین / که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این (حافظ: قزوینی و غنی ۲۷۹)
سمر [samar] به معنی «حکایت، افسانه، داستان» است و به مجاز در معنی «مشهور» به کار میرود:
اگر منظور از سمرگوی در این روایت افسانهگوی باشد شاید بتوان پنداشت سابقهی این شیوه به زمانهای دور میپیوندد. (یوسفی: دیداری با اهل قلم ۲/۵)
تو کاین روی داری به حسن قمر / چرا در جهانی به زشتی سمر؟ (سعدی: بوستان ۴۹)
 | شماره: 31 | میوز خلاق (بابی) |
|