 دوشنبه 4 آذر1387
خورشید در حال غروب بود. فضایی غمناک بر کوه و دشت حاکم بود. در میان کوه، غاری روشن دیده می شد. می شد از دهانه ی آن نور رقصان آتش را روی دیواره هایش دید. در داخل، آتشی روشن بود و عده ای مرد جوان دور آن نشسته بودند و مشغول صحبت. در این حین، مردی با قد متوسط و ریش و گیسوان انبوه خاکستری رنگ وارد غار شد. در دستانش تعدادی کتاب بودند. جوانان با دیدن او از خوشحالی می جهیدند و معلوم شد که از مریدان وی بودند. آنها دور وی حلقه زدند و استاد استاد گویان وی را به کنار آتش بردند و در بلندترین جا نشاندند. ناقدی هم در آنجا حضور داشت. او در گوشه ای نشسته بود و منتظر شنیدن جدیدترین سروده ی استاد!
یکی از مریدان فریاد زد: ای گوهرشناس راز! دهان جز به لؤلؤ نکن باز!
استاد، کهنه ترین کتابش را باز کرد تا جدیدترین سروده اش را برای مریدان بخواند و با لحن حماسی چنین خواند:
رفت آفتاب
رخوت مرداب
قورباغه ای پرید در آب
پریدنی چنین باشکوه در مهتاب
***
رسید به لب برکه صیاد پیر
با هیبت پلنگ و صلابت شیر
روی دوشش قلاب، تور پر از خالی
قهقه اردک، جیغ مرغابی
***
صیاد دید، بی نخ بود قلاب
تورش انداخت به آب
تور ماهیگیری اش بی ماهی
قهقه اردک، جیغ مرغابی
***
کشیش با خواهر روحانی خورد ماهی
دید آسمان شب و گفت چه ماهی
ناله ی جغد، ناله ی خواهر روحانی
قهقه اردک، جیغ مرغابی
***
صیاد دید در آن برکه بودش دو ماهی
عاجز ماهی و حازم ماهی
کفشش انداخت به آب
ماهی حازم خویشتن مرده کرد آمد روی آب
***
شد دست صیاد دراز، گرفت آن حازم
از خطر جستی تو ماهی عاجز
عاقبت صید نمود صیاد پیر یک ماهی
قهقه اردک، جیغ مرغابی
...
و دگر هیچ .. نماند در صدف تنهایی!
یکی از مریدان فریاد زد: « در سفتی! » تنی چند از مریدان گریستند، جامه بدریدند و نعره کشان غار را ترک گفتند. یکی دیگر گفت: « چه کردی با این جماعت مجنون! » جلو رفت و جبهه ی استاد را بوسید. یکی دیگر گفت: « استاد! از احساسی که موجب تولد این شعر شد بگویید!»
ـ شخصاً این الزام را دیدم که در نگرش بشر عظمتی نو ایجاد کنم. بدین خاطر، بسی کوشیدم تا آن را یافتم و با استفاده از خلاقیت هنری ام همگان را دعوت کردم تا از این نقطه به جهان و پدیده هایش بنگرند.
آنگاه ناقدی که در آن جمع حضور داشت از استاد پرسید: «می شود درباره ی مقصود و فحوای شعرتان توضیح دهید؟» استاد گفت:
ـ البته! شما نگاه کنید که چطور مرداب، برکه، کلیسا و دیگر پدیده ها را با عنصر ماهی به هم متصل کردم!
ـ می شود بگویید ربط ماهی با قورباغه چیست؟
ـ اگر درست به این قضیه نگاه کنید، برکه و مرداب فرقی با هم ندارند! ما انسان های احمق بین شان فرق می گذاریم. پس نتیجه می گیریم که ماهی و قورباغه هم فرقی با هم ندارند.
ـ چطور فرقی ندارند؟
ـ نوزاد قورباغه شبیه ماهی نیست؟! البته که هست! جوابتان را گرفتید!
ـ کشیش و خواهر روحانی دیگر چه ربطی به این قضیه دارند!
ـ روح حاکم بر آن عبارات را درک نکردید! هر دو با هم ماهی می خورند! ماهی اول و ماهی دوم با هم جناس تام دارند! چه نبوغ شاعرانه ای! ربط دادن ناله ی جغد و ناله ی خواهر روحانی اوج خلاقیت هنری من است! همه فکر می کنند ناله ی خواهر روحانی بهر لذت است اما او به خاطر اینکه ماهی جاندار بوده و کشته شده تا او بخورد، پیشمان شده و شبانگاه را با ناله و زاری به صبح رسانده! این یعنی غافلگیری شاعرانه!
ـ بپردازیم به سبک. به نظر نمی رسد شما در این شعر از سبک خاصی استفاده کرده باشید.
ـ به سبک و وزن شعری و این جور چیزها اعتقادی ندارم! نباید جلوی خلاقیت هنری و نبوغ شاعرانه را با این چیزها گرفت! مثلاْ فکر نمی کنید اگر با این چیزها خودم را محدود می کردم چطور آنقدر شاعرانه می توانستم از لنگه کفش صیاد استفاده کنم؟!
- اتفاقاْ می خواستم به آن هم بپردازم. وقتی صیاد با قلاب و تور قصد ماهیگیری دارد دیگر پرت کردن کفش چه صیغه ای است؟! و مضحک تر از همه روی آب آمدن ماهی حازم!
- نگرفتید دیگر! صیاد پیر قلابش نخ نداشت. تور ماهیگیری اش هم مناسب نبود. به همین خاطر به ذهنم رسید که کفشش را از پا در بیاورد و پرت کند در برکه. ماهی حازم هم خویشتن مرده کند اما صیاد پیر او را صید کند و ببرد! "مضحک" خواندن آن درست نیست، چون طنز نهفته در اینجا، یادآور طنز رندانه ی حافظ است!
ـ فکر نمی کنید استفاده از حکایات کلیله و دمنه در این کار درستی نباشد؟
ـ شما با بنده غرض شخصی دارید! من تضمین ادبی کردم و البته آنارشی را چاشنی این کار کردم تا علاقه مندان به ادبیات با نوع جدیدی از خلاقیت ادبی روبرو شوند. در آن حکایت ماهی حازم فرار می کند و ماهی عاجز به دام می افتد، در اینجا عکس این امر اتفاق می افتد! چه خارق العاده و باشکوه!
ـ پس این شعر اینهمه محتوا داشته و ما غافل بودیم! اما قبول ندارید که فهم و کشف اینهمه محتوا برای عوام دشوار است؟
ـ عوام؟! عوام مدنظرم نیستند!
ـ یعنی چه مدنظرم نیستند؟!
ـ آنها کوته فکرند! برای سرپوش گذاشتن روی شعور پائین شان ما را به یاوه سرائی متهم می کنند! اصلاً آنها چطور می توانند ظرافت ادبی و معنای نفهته در "قهقه اردک، جیغ مرغابی" را درک کنند؟ دوستداران واقعی ادبیات و شعر فارسی با شنیدن آن نشئه می شوند!
ـ لطفاً درباره ی معنا و ظرافت ادبی "قهقه اردک، جیغ مرغابی" توضیح دهید! چرا به کرات از آن استفاده کردید؟ اصلا این عبارت یعنی چه؟
ـ یعنی ... یعنی ... اصلاً بنده برای همشیره و عیال و آشنایان شعر می سرایم!
ـ پس قبول دارید که شعرتان سست، بی مایه و پر از اشکال است؟
ـ خیر! این حرف عوام است و گفتم که آنها مدنظرم نیستند!
ـ معمولاً افرادی چون شما هنگامی از این عبارت استفاده می کنند که بخواهند بر ضعف های عدیده ی کارشان سرپوش بگذارند!
در این هنگام، ناقد نظری به روی مریدان انداخت که از خشم سرخ شده بودند. استاد نیز چهره اش درهم بود. گوئی مریدان منتظر اشاره ی استاد بودند تا کار آن ناقد را بسازند. ناقد در یک نظر به فراست آن را دریافت. از این رو، از جای برخاست و غار را ترک کرد، در حالی که تیره روزی های عوام و خواص عوام تر از آنها بر غصه هایش می افزود!
| شماره: 11 | بابی گورو |
|