 دوشنبه 12 بهمن1388
خوشبختی در ویترین
اثر: آلبرتو موراویا
مترجمان: اعظم رسولی، هاله ناظمی، مژگان مهرگان
ناشر: کتاب خورشید
قیمت: ۳۴۰۰ تومان

انتشارات کتاب خورشید جدیدترین مجموعه داستانهای طنز و سوررئالیستی اثر آلبرتو موراویا را منتشر کرد. از داستانهای کوتاه و جذاب این کتاب که بگذریم، طرح جلد بدیع و مبتکرانهی این کتاب نظر هر صاحب ذوقی را به خود جلب میکند که باید بابت آن به طراح جلد "خوشبختی در ویترین"، آقای فرامرز عربنیا تبریک گفت.
در میان داستانهای این کتاب، "مجادلهی هشتپاها"، "مجسمهی یادبود"، "اولین گزارش فرستادهی ویژهی ماه از کرهی زمین" و "چاه" منحصر به فردند و نمای دیگر از نبوغ ذاتی آلبرتو موراویا را بر خوانندگان فاش میکنند ـ جا دارد اینجا از ترجمهی روان، دقیق و شیوای داستانهای مذکور نیز یادی کنم. این نویسندهی توانا در "مجادلهی هشتپاها" نظریهی خاص خود را دربارهی معاد از زبان یک هشتپایی که قرار است خورده شود بازمیگوید؛ در "مجسمهی یادبود" نوک تیز قلم خود را در قلب سیستمهای فاشیستی فرو میبرد؛ در "اولین گزارش فرستادهی ویژهی ماه از کرهی زمین" با نگاهی طنزآلود فرق ظالمانهی میان دو طبقهی فقیر و ثروتمند را بررسی میکند؛ دست آخر، در "چاه" با رویکردی سوررئالیستی به مخاطبان نشان میدهد که اکترسهای سینما چه بلایی سر دوستداران و عاشقان خود میآورند!
سخن را کوتاه میکنم و شما را دعوت به خواندن بخشی از داستان "اولین گزارش فرستادهی ویژهی ماه از کرهی زمین":
اولین گزارش فرستادهی ویژهی ماه از کرهی زمین
سرزمین غریبی است. در اینجا دو نژاد کاملاً متفاوت، هم از نظر اخلاقی و هم تا حدودی از نظر فیزیکی، زندگی میکنند: نژاد انسانهایی به نام ثروتمند و نژاد انسانهایی به نام فقیر. معنای این دو واژهی ثروتمند و فقیر نامعلوم است و شناخت ناقص ما از زبان این عالم، به ما اجازهی درک درست این معنا را نمیدهد. البته بخش عمدهی اطلاعات ما از ثروتمندان که بسیار خوشبرخوردتر، خوشصحبتتر و میهماننوازتر از فقرا هستند به دست آمده است.
ثروتمندان میگویند فقرا مردمی هستند که معلوم نیست از کجا آمده اند و در زمانی که کسی به یاد ندارد، ساکن این عالم شدهاند و از آن زمان تا به امروز کاری جز زاد و ولد نداشتهاند و خصوصیت زنندهی همیشگی خود را حفظ کردهاند. با پی بردن به این خصوصیات، کسی نمیتواند آنها را به باد انتقاد نگیرد و حق را به جانب ثروتمندان ندهد. اول اینکه فقرا علاقهای به نظافت و زیبایی ندارند. لباسهایشان کثیف و پر وصلهپینه، خانههایشان فلاکتبار و اسباب و اثاثیهشان قراضه و درب و داغان است. به خاطر کج سلیقگی عجیبشان، به نظر میرسد که ژنده پاره را به لباس نو، خانههای سازمانی را به کاخ و ویلا، و اثاثیهی کمبها را به مبلمان گرانبها ترجیح میدهند.
ثروتمندان میپرسند آیا تا به حال کسی دیده که فقیری خوب لباس بپوشد و در خانهای زیبا و در میان مبلمان لوکس زندگی کند؟
کاش فقط همین بود. فقرا به فرهنگ هم علاقهای ندارند. کم پیش میآید فقیری اهل کتاب باشد، یا به موزه برود و یا یک جا بنشیند و کنسرت گوش کند. فقرا چیزی از هنر سرشان نمیشود، تابلویی بیارزش را به جای تابلوی اصل میگیرند، برای آنها مجسمهی بیارزشی از لوکا و اثری از پراسّتیله مثل هم است و ترانهی عامیانه هیچ فرفی با اپرای باخ ندارد. اگر اختیار همه چیز دست آنها بود، میوزها که تسلابخش انسانها هستند، مدتها پیش دنیای ما را ترک میگفتند. ثروتمندان توضیح میدهند که سرگرمیهای فقرا بیش از حد تصور ناخوشایند هستند: بادهگساریها، جفتکپرانیها، مسابقات گوی یا فوتبال، بوکس و یا وقتگذرانیهای دیگری از این قبیل. ثروتمندان تأکید دارند که فقرا جهالت را به فرهنگ ترجیح میدهند.
قضیه به همین جا ختم نمیشود: فقرا از طبیعت بیزارند. وقتی هوا خوب است، ثروتمندان عادت دارند همه جا بروند، به دریا، به ییلاق، به کوهستان. آنها از دریای زیبای نیلگون، از هوای پاک و از آرامش کوهستان لذت میبرند و روح و جانشان را صفایی دوباره میبخشند. اما فقرا به هیچ قیمتی حاضر نیستند از شهر و از محلههای بدبویشان قدم بیرون بگذارند. برایشان تغییر فصل هیچ معنایی ندارد؛ نیازی نمیبینند که در سرما به گرما پناه ببرند و در گرما به سرما؛ حمامهای عمومی را به دریا، چمنهای آفتزدهی شهر را به ییلاق، و ایوان خانههایشان را به کوهستان ترجیح میدهند. حال این سئوال برای ثروتمندان پیش میآید: مگر میشود به طبیعت عشق نورزید؟
حالا باز اگر فقرا زندگی اجتماعی درست و حسابی داشتند یک چیزی. اصلاً از این خبرا نیست. انگار که آنها هیچ محل تجمع دیگری به غیر از مکانهایی که ظاهراً کارخانه نام دارند، نمیشناسند. آن هم این کارخانههایی که بیش از حد تصور دلگیرند: سولههای درب و داغانی از سیمان و شیشه و پر از دستگاههای پر سروصدا و دودزا و کثیف که در زمستانها بسیار سر و در تابستانها داغ و سوزاناند.
دستهی دیگری از فقرا هم هستند که در شهر زندگی نمیکنند و در انزوای دهات به سر میبرند. تنها کارشان که حتماً تنها تفریحشان هم هست، از بام تا شام، در تمامی فصول، زیر آفتاب و باران، زیر و رو کردن سنگ و کلوخ زمینها با ابزارآلاتی آهنین، زمخت و سنگین است. ثروتمندان میگویند آخر فکرش را بکنید که چه کارهای هوشمندانهتر و نشاطآورتر دیگری میتوان در این دنیا انجام داد.
یک دسته از فقرا هم هستند که دیگر شورش را درآوردهاند. آنها سایه را به خورشید و اعماق زمین را به آسمان ترجیح میدهند. به قعر تونلهای بسیار عمیق میروند و آنجا در تاریکی با استخراج سنگ، خوش میگذرانند. این مکانهای زیرزمینی معدن نام دارند و هیچ ثروتمندی به ذهنش هم خطور نمیکند که پا به این معادن بگذارد.
فقرا برای توصیف همهی اینها از لغت «کار» استفاده میکنند. این هم لغت دیگری است که برای ما از نظر معنا، مرموز و غیرقابل درک است. فقرا آنقدر به این «کار» علاقه دارند که اگر به هر علتی، که البته ما نتوانستیم از آن سر دربیاوریم، کارخانهای تعطیل شود یا معدنی فعالیت نداشته باشد، اعتراض میکنند، فریاد میکشند و تهدید به شورش و خشونت میکنند. ثروتمندان میگویند ما که نفهمیدیم حرف حسابشان چیست! آیا راحتتر و لذتبخشتر نیست که در یک اتاق پذیرایی راحت یا در باشگاهی در خور شأن جمع شوند؟
...
(بقیهی این داستان را در کتاب "خوشبختی در ویترین" بخوانید.)
| شماره: 38 | بابی گورو |
|