فرهنگ فارسی عامیانه
۱. ورملاغه را دَمش دادن گریختن، در رفتن: دختره ورملاغه را دمش داد و دمش را گذاشت روی کولش و یاعلی گفت.
۲. مَزنگ آمدن عشوه آمدن (بیشتر برای جلب توجه جنس مخالف): با زن و دخترهای مردم مزنگ می آمد، جنس بهشان می داد پول نمی گرفت و کارش وعده ووده با آنها بود.
کتاب کوچه
۳. رل نعش بازی کردن
- اجرای نقش هایی در صحنه ی نمایش که نیازمند بروز استعداد هنری نباشد: دقیقاْ همچون ظاهر شدن در نقش مرده ای بر تخته پاره ای، که مثلاْ لازم باشد او را یک دور گرد صحنه بگردانند.
- مطلقاْ غیر مؤثر بودن در جمع افرادی که برای پیشبرد کار یا هدف یا توطئه ای فعالیت می کنند: تازه وقتی همه شان را دستگیر کردند معلوم شد این بیچاره اون میون رل نعش بازی می کرده است.
فرهنگ واژگان سخن
۴. سالفه گذشته؛ پیشین: بعضی شعرا ... در قرون سالفه به پاره ای از حقایق علمی ... اشاره صریحه دارند.
۵. زود شعری بدیهه گوئی؛ بدیهه سرائی: آن اقبال که رودکی در آل سامان دید به بدیهه گفتن و زودشعری، کس ندیده است.
۶. طَغام اشخاص پست و فرومایه؛ فرومایگان: روزی رندی به اطعام طغام و اوباش مشغول بود.