 یکشنبه 19 اردیبهشت1389
بگذارید از همان شروع، میان، و پایان آغاز کنیم
| ... و اثر یکپارچه آن است که دارای شروع، میان، و پایان باشد. |
این واگویه از بوطیقا این برداشت نادرست و رایج را در بسیاری از فیلمنامهنویسان ایجاد کرده که بوطیقا دربارهی ساختار سهپردهای به عنوان بهترین و مهمترین قالب برای داستان دراماتیک موعظه میکند. در واقع، ارسطو هرگز به صراحت از سه پرده حرفی نمیزند، اما دربارهی دو پویهی١ متمایز در ساختار داستان صحبت میکند، "پیچیدهسازی" و "ابهامزدایی":
|
قسمتی از هر تراژدی [داستان دراماتیک] پیچیدهسازی و قسمتی ابهامزدایی است؛ رویدادهای پیش از صحنهی آغازین، و ... همچنین آن رویدادهایی که درون نمایشنامه هستند، پیچیدهسازی را شکل میدهند؛ و بقیه ابهامزداییرا. منظورم از پیچیدهسازی، هر چیزی است که از شروع داستان تا لحظهی تغییر اقبال قهرمان روی میدهد؛ منظورم از ابهامزدایی، هر چیزی است که از آغاز این تغییر تا پایان داستان روی میدهد. |
به بیان سینمایی، پیچیدهسازی شامل هر اتفاقی است که در پیشداستان روی میدهد و مرتبط با پیرنگ است، و از شروع فیلم تا پیش از روی دادن تغییر در اقبال قهرمان طول میکشد. بنا بر آنچه که گفته شد، چگونه «شروع، میان، و پایان» در ساختار داستان به کار میروند؟ بگذارید به این گزیده توجه کنیم:
|
تراژدی تقلید از کنشی است که ذاتاً یکپارچه و پایان یافته و دارای اندازهی خاص [و معینی] باشد ... اثر یکپارچه آن است که دارای شروع، میان، و پایان باشد. شروع آن است که خودش بر حسب ضرورت به دنبال چیز دیگری نباشد، [اما] بر حسب طبیعت چیز دیگری به دنبال آن باشد؛ پایان آن است که خود بر حسب طبیعت به عنوان پیامد ضروری یا طبیعی، به دنبال چیز دیگری بیاید و چیز دیگری به دنبال آن نباشد؛ و میان آن است که بر حسب طبیعت به دنبال چیزی بیاید و همچنین، چیز دیگری به دنبال آن بیاید. بنابراین، پیرنگی که به خوبی ساختار یافته نمیتواند هرکجا که بخواهد شروع شود یا پایان یابد؛ شروع و پایان در آن باید به نوعی باشد که توصیف آن رفت. |
به بیان دیگر، این کنش پیرنگ است که شروع، میان، و پایان دارد. اینکه شروع پیرنگ "بر حسب ضرورت به دنبال چیز دیگری نباشد"؛ یعنی، شروع کنش پیرنگ نمیتواند به سبب چیزی خارج از آن (پیرنگ) باشد. کنش پیرنگ خود به خود آغاز میشود، کنشی خودانگیخته و "مهبانگ٢" مجازی است که سراسر پیرنگ را به حرکت وا میدارد، و میتواند توسط پروتاگونیست یا آنتاگونیست صورت گرفته باشد، و کنشی است وابسته به ارادهی محض. مثلاً، در پدرخوانده، سالاتزو میکوشد دون را بکشد تا تجارت مواد مخدر را آغاز کند، و این کنشی است که سراسر پیرنگ را به حرکت درمیآورد. اما این کنش فقط از دیدگاه او ضروری است. در انجمن شاعران مرده، آقای کیتینگ عکسهای قدیمی دانشآموزانی را به شاگردانش نشان میدهد که اکنون مردهاند، و به آنها میگوید: "فرصت را غنیمت بشمارید." و آنها را تشویق میکند پیش از اینکه خیلی دیر شود کاری کنند و به دنبال رویاهایشان بروند. هیچ چیز در پیرنگ موجب نشده تا کیتینگ به این شیوه شاگردان خود را به چالش بکشد. چون که هیچ چیز دیگری در پیرنگ باعث وقوع این نوع رویداد محرک نشده، و با این حال، این [رویداد] سراسر پیرنگ را به حرکت درمیآورد، آن را "نخستین بانی" کنش مینامم. این رویدادهای محرک در پدرخوانده و انجمن شاعران مرده مثالهای بینقص «نخستین بانی کنش» هستند.
درک اینکه نخستین بانی کنش باید پس از آغاز فیلم روی دهد، و نه در پیشداستان، خیلی مهم است. اما نخستین بانی کنش باید در بخش آغازین فیلم روی دهد، زیرا باید به تنهایی مسئول شروع سلسله رویدادهایی باشد که پیرنگ را به حرکت در میآورند. برای اینکه پیش از آغاز پیرنگ با نخستین بانی کنش، نویسندگان آزادی عمل داشته باشند، ارسطو ابزاری را به ما معرفی میکند که "پیشپرده" نام دارد. پیشپرده، بخش پیشداستان پیچیدهسازی را (مثلاً، آنچه که پیش از ملاقات ما با قهرمان برای او روی داده) به "داستان پیش ِ رو" (داستان پس از آغاز فیلم) متصل میکند و به جز این، پیش از آنکه نخستین بانی کنش روی دهد، امکان وقوع آن را فراهم میکند. در پدرخوانده، سکانس عروسی حال و هوای اثر را ایجاد میکند، شخصیتها را معرفی مینماید، و زمینه را به آرامی برای ترور دون فراهم میکند. به محض اینکه نخستین بانی کنش روی میدهد، همانطور که ارسطو تعیین کرده، دقیقاً در بخش "میان" پیرنگ قرار میگیریم. این "میان" با نخستین بانی کنش به حرکت در میآید و بر حسب طبیعت و بر اساس رابطهی علت و معلول به دنبال میآید. و دقیقاً همانطور که نخستین بانی کنش، تکانهی پویای انرژی است که "میان" داستان را به حرکت درمیآورد، "میان" نیز به این ترتیب شکل میگیرد تا "دومین بانی کنش" را ایجاد کند که آخرین نقطه پیرنگ داستان است، و ما را به ابهامزدایی یا پویهی "پایان" میبرد.
برای نمونه، در پدرخوانده، "میان" پیرنگ هنگامی خاتمه مییابد که مایکل پدرخوانده میشود. این تغییر در اقبال او نشانهی شروع ابهامزدایی است، که طی آن مایکل دستور میدهد دشمنان درون خانوادهاش را بکشند. این ابهامزدایی تا آخرین فریم فیلم ادامه مییابد؛ و فقط نقطهگذاری پایانی نیست؛ [بلکه] سرتاسر پویهی نهایی را تشکیل میدهد. ابهامزدایی زمان میبرد. و مثل "میان"، بر حسب طبیعت و طی روند علت و معلولی رشد میکند. اما ارسطو دربارهی آنچه که باید در این ابهامزدایی روی دهد خیلی صریح است و به ما هشدار میدهد که آن را خراب نکنیم:
|
نمایشنامهنویسان زیادی وجود دارند که پس از یک پیچیدهسازی خوب، در ابهامزدایی ناکام میشوند. اما ضروری است که همواره در هر دو جزء ساختار، آنطور که لازم است به مهارت دست یافت. |
کل کنش پیرنگ که در "میان" «در هم پیچیده میشود»، در ابهامزدایی گرهگشایی میشود. برای نمونه، در پدرخوانده، ابهامزدایی با تغییر در اقبال مایکل روی میدهد، که تکانهای است که موجب گرهگشایی میشود. ولی در این ابهامزدایی واقعاً چه گرهی گشوده میشود؟ خب، از آنجا که ارسطو باور داشت نمایشنامهنویسان نه تنها باید زندگی قهرمان را بنمایانند، بلکه باید زندگی اخلاقی او را نیز نشان دهند، آنچه که در "میان" در هم میپیچد و در پایان گرهگشایی میشود، باید مربوط به کشمکش اخلاقی قهرمان باشد که در طول "میان" داستان رشد میکند. بنابراین کشمکش اخلاقی مایکل در پدرخوانده چیست؟ او با خود عهد کرده بود که از تجارت مافیایی خانوادهاش خارج شود زیرا تبهکارانه و غیرقابلقبول بود، اما هنگامی که پدرش مورد اصابت گلوله قرار گرفت، مداخله نکردن نیز غیرقابلقبول شد، و در واقع انجام این کار ضرورت یافت. وقتی در ابهامزدایی، مایکل دستور میدهد تسیو و کارلوس را بکشند، دیگر خود را در تنگنای اخلاقی نمییابد: او تقدیر خویش به عنوان پدرخوانده را میپذیرد.
بیان "درونمایه"ی فیلم از طریق رفع کشمکش اخلاقی قهرمان در ابهامزدایی صورت میگیرد. درونمایه حقیقتی را دربارهی وضعیت بشری آشکار میکند که کنش داستان آن را نشان میدهد. پدرخوانده بیانیهای درونمایهای بدین قرار وضع میکند: "گاهی وقتها باید خودتان و باورهایتان را فدا کنید تا آنچه را که برای خانوادهتان بهتر است انجام دهید." مایکل در نظر داشت زندگیای متفاوت با زندگی پدرش داشته باشد، اما تعهد او به خانوادهاش، وی را به دنیایی میکشاند که آرزو داشت از آن بگریزد.
سرانجام اینکه، ابهامزدایی خودش باید به پایان برسد. بنا بر گفتهی ارسطو، وقتی کنش پیرنگ گرهگشایی شود، مخاطب باید به روشنی از آن آگاه شود:
|
پایان آن است که خود بر حسب طبیعت به عنوان پیامد ضروری یا طبیعی، به دنبال چیز دیگری بیاید و چیز دیگری به دنبال آن نباشد. |
برای جمعبندی، بگذارید به نکات کلیدی آنچه که "شروع، میان، و پایان" را تشکیل میدهد بپردازیم. شروع کنش پیرنگ بلافاصله پس از آغاز فیلم با "نخستین بانی کنش" روی میدهد. نخستین بانی کنش رویداد محرک خودانگیختهای است که وابسته به ارادهی محض است ـ هیچ چیز سبب آن نمیشود، یا آن را ضروری نمیکند. این کنش خبر از میان کنش پیرنگ میدهد، که بر اساس رابطهی علت و معلول پیش میرود، و به اولین پویهی درام، یا همان"پیچیدهسازی"، واقعیت میبخشد. "میان" که بر حسب طبیعت از نخستین بانی کنش سرچشمه میگیرد، داستان را دقیقاً تا قبل از تغییر در اقبال قهرمان جلو میبرد. این تغییر "دومین بانی کنش" است که ابهامزدایی یا پویهی پایان را آغاز میکند. کنش پیرنگ که در پیچیدهسازی در هم گره خورده و روی کشمکش اخلاقی قهرمان متمرکز شده است، در ابهامزدایی گرهگشایی میشود. در نتیجه، کشمکش برطرف و حقیقتی حاصل میشود که درونمایهی داستان را در بر دارد. وقتی داستان به پایان میرسد، مخاطب باید حتم بداند که داستان به پایان رسیده و اینکه کنش پیرنگ ادامه نخواهد یافت. همهی این نکات اصلی ساختار داستان دراماتیک میتوانند در یک کنش ـ ایدهی ساده، آنطور که در اینجا توضیح داده شده، به روشنی توصیف شوند:
|
پدرخوانده
بعد از سوءقصد به جان دون کورلئونه، مایکل، که از تجارت مافیایی خانواده دست کشیده بود، سالاتزو و رئیس پلیس مککلاسکی را میکشد تا خانوادهاش را نجات دهد، بعد تجارت خانواده را در اختیار میگیرد، همهی رقیبانش را میکشد، خیلی زود به بالاترین مقام در مافیای آمریکا ارتقا مییابد، و پدرخواندهی جدید میشود. بعد او همهی دشمنانی را که درون خانوادهاش دارد میکشد. تقدیر او به عنوان پدرخوانده قطعیت مییابد. |
کنش ـ ایدهی نیرومند ـ با شروع، میان، و پایان؛ پیچیدهسازی و ابهامزدایی ـ که به طور مناسبی بازگو شود، بهترین سرآغاز برای نگارش فیلمنامه است.
تفسیر بوطیقا (۲): بگذارید از همان شروع، میان و پایان آغاز کنیم ـ نسخه PDF
نوشته: مایکل تیرنو || ترجمه: بابی گورو (میوز خلاق)
| شماره: 63 | بابی گورو |
|