 یکشنبه 6 تیر1389
۷. باور به اینکه استعداد لازم را دارید
داشتن استعداد مثل داشتن چشمهای آبی است. شما کسی را به خاطر رنگ چشمهایش تحسین نمیکنید. من آدمها را به خاطر کاری که با استعداد خویش انجام میدهند تحسین میکنم.
ـ آنتونی کویین
برای اینکه هر کاری را با موفقیت انجام دهیم، علاوه بر اشتیاق اولیه، باید باور کنیم که آن کار شدنی است. باور قوی نیروی محرکی است در پس همهی هنرها، که پیش از اینکه صورت واقعیت به خود بگیرند در نظر مجسم میشوند. داشتن نگرش "فکر میکنم بتوانم آن را انجام دهم." در هالیوود کافی نیست. این نگرش باید اینگونه باشد: "میدانم که میتوانم آن را انجام دهم!" سخت اعتقاد دارم که به همهی ما انسانها استعداد اعطا شده است. استعداد صرفاً آن چیزی است که باید بگویید، و یگانه شیوهای است که آن چیز را با نشاندادن روحتان از طریق نوشتن میگویید. این استعداد فقط توجه میخواهد، و مهمتر اینکه، آن را پرورش دهید.
اما اگر نویسندگان قدری به خود شک داشته باشند، این امر میتواند در عمل به سودشان باشد چرا که آنها را مجبور میکند در حرفهی خود بهتر شوند. با این حال، مشکل آن است که نویسندگان بلندپرواز سادهدلانه به چیزی باور دارند که هنوز پرورش نیافته است ـ هالیوود پر از رویاپردازان متوهم است. از سوی دیگر، توهم میتواند چیز خوبی باشد. اسپاد وب را در نظر بگیرید که پنج فوت قد داشت و در دنیا، بیش از هر چیز دیگری، میخواست که در لیگ بسکتبال حرفهای آمریکا بازی کند و علیرغم هشدارهای بسیار در مورد این رویای احمقانه، این کار را انجام داد. او حتی یکسال در رقابت اسلم دانک پیروز شد تا به ما نشان دهد که انجام هر کاری، اگر به آن ایمان داشته باشید، امکانپذیر است. هنری فورد میگوید: "چه فکر کنید که میتوانید و چه فکر کنید که نمیتوانید، حق با شماست."
جیم کاف: هیچوقت نمیدانید که استعداد دارید. با هر فیلمنامهای که مینویسید خود را محک میزنید، پس اصلاً وانمود نمیکنم که معمایی را حل کرده باشم. فقط به تلاش خود برای نوشتن فیلمنامهای خوب ادامه میدهم. تا زمانی که شخصی مرا نویسنده خطاب کرد و بابت آن به من پول داد، خود را نویسنده نمیدانستم. فیلمنامهای نوشتم که قدری توجه به خود جلب کرد و اشخاصی برای بازنویسی فیلمنامههای دیگر با من قرارداد بستند. اما این اتفاق زمانی برایم افتاد که این قراردادها تداوم یافت و با انجام کاری که باور داشتم صحیح است به امرار معاش پرداختم.
اریک راث: پیروزی در رقابت فیلمنامهنویسی به من در کسب اعتبار کمک کرد و باعث شد یک کارگزار گیر بیاورم. اما همیشه این حس را داشتهام که خلاقیت تصویری خوبی دارم. همیشه این نخوت یا اطمینان را داشتهام که میتوانم شخصیتهای خوبی بنویسم. کل ماجرا همین است. من فرآیند یادگیری را مثل هر شخص دیگری از سر گذراندم.
مایکل شیفر: اولین چیزی که هر نویسندهای باید از خود بپرسد این است، "چطور بدانم که استعداد دارم؟" پاسخ این است که نمیدانید. وقتی که برای اولین بار نوشتن را شروع کردم، برای دوستانم شام پختم و بعد آنها را مجبور کردم به آنچه که آن روز نوشته بودم گوش کنند. اگر آشپز خوبی نبودم، امکان نداشت کسی بماند. میتوانستم آنها را ببینم که نشستهاند و با ترحم به من نگاه میکنند، احتمالاً فکر میکردند نوشتهام افتضاح است و اینکه عقلم را از دست دادهام.
اد سالومون: هر از گاهی، وقتی که در اتاقی با خود خلوت میکنید، صحنهی کوچکی را از کار در میآورید، یا به یک ایدهی خوب دست مییابید که شما را غافلگیر میکند، تصور میکنید که شاید قدری استعداد داشته باشید. اما بیشتر اوقات، تا رسیدن به نتیجهای معین با آن کلنجار میروید، گیج میشوید و آنقدر به جزئیات توجه میکنید که نمیتوانید تصویر کلی را ببینید، و به خودتان شک میکنید، و از خود میپرسید که آیا آنچه که دارید بیان میکنید ارزش دارد یا این توانایی را دارید که آن را از کار در آورید. بعد، وقتی که نوشتن اثری را تمام میکنید، و فکر میکنید عالیترین چیزی است که تابحال نوشته شده، سه روز بعد احساس میکنید که این کار اتلاف محض جوهر و کاغذ بوده، و از خود میپرسید که اصلاً چگونه میتوانید دوباره بنویسید. نمیدانم چطور بر این احساس غلبه میکنید. من که دارم به نوشتن ادامه میدهم چون هیچ کس تا الان کار بهتری به من پیشنهاد نکرده است.
رابین سویکورد: من خوششانس بودم چون در شهری کوچک در جنوب آمریکا بزرگ شدم و افراد بسیار با استعداد زیادی در اطرافم نبودند. احتمالاً در آنجا تنها کسی بودم که میخواست نویسنده شود. پس خودم را در محیطی بسیار رقابتی نیافتم که در آن خود را با مهارتهای دیگران مقایسه کنم. گمان میکنم که این نوعی توهم در من ایجاد کرد که میتوانم موفق شوم زیرا تنها کسی بودم که این کار را انجام میدادم. از قضای روزگار، اولین بار که تردید داشتم که آیا میتوانم به عنوان نویسنده موفق شوم زمانی بود که در واقع چند فیلمنامه فروخته بودم. اولین بار که به لس آنجلس آمدم، وارد دفتر شخصی شدم و دیدم قفسهها پر از فیلمنامه است، هزاران فیلمنامه، که یک دیوار کامل را پوشانده بودند، و با خود فکر کردم: "خدایا، خیلیها دارند این کار را میکنند!" من خوششانس بودم چون تا وقتی که فیلمنامهنویس معتبری نشدم در معرض دنیای واقعی قرار نگرفتم.
نوشته: کارل ایگلسیاس ترجمه: بابی گورو
برای دریافت نسخه PDF این متن روی لینک زیر کلیک کنید:
هفتمین عادت فیلمنامهنویسان بسیار موفق (نسخه PDF)
| شماره: 77 | بابی گورو |
|