 یکشنبه 20 تیر1389
نوشته: ویلیام ایندیک ترجمه: بابی گورو
قهرمان
قهرمان اسطورهای نماد اصلی «خود» است. قهرمان فقط یک کهنالگو نیست ـ بلکه کهنالگوی مرکزی است. کهنالگوی قهرمان گستردهتر از آن است که در یک مفهوم کلی خلاصه شود، زیرا قهرمان «خود» است، در حالی که سایر کهنالگوها بخشهای مختلف «خود» را بازمینمایانند. قهرمان مجموع همهی کهنالگوها است. همانطور که جوزف کمبل خاطرنشان میکند، قهرمان دارای "هزار چهره" است، زیرا بازنمود کهنالگویی «خود» است که دائماً تغییر میکند. پیامی که هر قهرمان خاص آن را منتقل میسازد با سفری که او از سر میگذراند تعیین میشود. در فصلهای ١٠ و ١١ به عناصر مختلف سفر قهرمان میپردازیم. عناصر مختلف «خود» که شاید قهرمان نمایانگر آنها باشد ـ کهنالگوهای «خود» که قهرمان با آنها رویارو میشود ـ همه موضوعهای این فصل هستند.
پرسونا
چهرهای که از خودمان به دنیا نشان میدهیم، بخشی از وجودمان که میگذاریم دیگران ببینند "پرسونا"ی ما است. پرسونا که به نقابهایی اشاره دارد که بازیگرها در دوران یونان باستان میزدند، نقاب شخصیت ما است که آن را بر دیگران آشکار میکنیم. پرسونا جامهای است که بخشی از وجودمان را که پنهانش میکنیم میپوشاند. در سطح فیزیکی، بازیگران خودشان پرسونا هستند. چهرههای آنها داستانها و شخصیتهای قهرمانهایی را به همراه دارند که روی پرده به تصویر میکشند.
ستارههای سینما و تلویزیون اغلب از "بازیگر تیپ" بودن شکوه میکنند. وقتی پرسونا یا تصویر سینمایی یک بازیگر و هویت او به شدت یکی میشوند، مخاطبان و فیلمسازان تمایلی به دیدن این بازیگر در نقشی متفاوت نخواهند داشت. مثلاً، تصور آرنولد شوارتزنگر در نقش آدمی حساس و آسیبپذیر سخت است ـ همانطور که به سختی میتوان داستین هافمن را در نقش قهرمان بزنبهادر معمول فیلمهای اکشن تصور کرد. شوارتزنگر چنان با نقش خود در "ترمیناتور" یکی شد که برای افراد بسیاری پذیرفتن او به عنوان فرماندار کالیفرنیا در سال ٢٠٠٣ دشوار بود، و او را به جای گاورنر (=فرماندار) "گاورناتور" خطاب میکردند.
اگرچه بازیگرها آزردگی خود را از محدود شدن خلاقیت در ایفای نقشهای تیپ نشان دادهاند، بازیگر تیپ بودن عملاً تأثیرگذاری نقشآفرینیهای آنها را اعلام میکند. بازیگر تیپ در نقشی که آن را ایفا میکند چنان باورپذیر مینماید که عملاً به آن تیپ شخصیت تبدیل میشود. از نظر نقش کهنالگویی سینما، کسی که بازیگر تیپ میشود نقش خود را به عنوان پرسونا ایفا میکند. این نقشآفرینی چنان کامل است که نقاب جداکنندهی بازیگر و شخصیت، شفاف میشود و بینندهها نمیتوانند آن دو را جدای از هم ببینند.
ویژگی ستاره
اکنون "بازیگران شخصیتپرداز" بسیار با استعداد مثل لوئیس کالهرن، دونالد کریسپ، جرج ساندرز، و دهها تن دیگر تا حدی ناشناخته هستند. این بازیگران درست به اندازهی همکارانشان جان وین، گری کوپر و کری گرانت با استعداد بودند، اما در حالی که بازیگر شخصیتپرداز استعداد و تنوع دارد، ستارهی سینما دارای "ویژگی ستاره" است ـ هیبتی ظاهری که به او اجازه میدهد همان تیپ شخصیتی شود که در ذهن مخاطب بازی میکند.
حتی اصطلاح "ستاره" به خصوصیتی کهنالگویی اشاره دارد، شمایلی که فراگیر، غولآسا و جهانی است. قدرت ستاره هرگز نمیتواند دستکم گرفته شود. در چشمان تماشاگر، ستاره نه فقط بخشی از فیلم، که خود فیلم است.
وقتی آلفرد هیچکاک نقشهای اصلی فیلمهایش را انتخاب میکرد ترجیح میداد از ستارگان بزرگ سینما استفاده کند، زیرا پرسونای آنها از قبل به خوبی ایجاد شده بود. هیچکاک مجبور نبود برای پرورش شخصیت قهرمان در پردهی اول زمان صرف کند. او صرفاً جیمز استوارت را برای نقش اصلی انتخاب میکرد. با این کار، پیش از آغاز فیلم مخاطب میدانست شخصیتی که جیمی استوارت آن را ایفا میکند قهرمانی با وجدان خواهد بود که سنتی اما مستقل، فردگرا اما محافظهکار، و مصمم اما دلرحم است.
وقتی که شخصیتهای فیلمنامهتان را مینویسید، به توصیفات ظاهری که به آنها اختصاص میدهید توجه دقیقی داشته باشید. همانند زندگی، اولین تأثیرها قویترین تأثیرها هستند. چهره و اندام شخصیتها را پیش خود مجسم کنید. صرف قدری زمان برای ایدهپردازی از طریق ستارههای مشهور سینما تا زمانی که به بازیگری دست یابید که به بهترین وجه تصویر درونی شما از هر شخصیت را بنمایاند، ایدهی خوبی است. حتی اگر برای فیلم کمبودجهای فیلمنامه مینویسید که هیچوقت بازیگر درجه یک انتخاب نمیکند، یا حتی اگر ستارهای که شخصیت شما را به بهترین نحو تجسم میبخشد مرده یا بازنشسته شده باشد، وقتی فیلمنامه را میپرورانید و خصلتهای شخصیتهایتان را شکل میدهید، از آن ستارهی سینما استفاده کنید. با به کار گرفتن پرسونای ستارگان مشهور سینما، تصویر ذهنی خود از آن شخصیت را در ذهن خوانندهی فیلمنامه به وجود میآورید.
ادامه دارد ...
| شماره: 81 | بابی گورو |
|